سحر بیست و نهم....
✍️ دلم می لرزد خدا....
شاید آخرین سحر ماه مبارک رمضان باشد...
بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا.
بدرود ای ماهی که تا تو بودی، امن و سلامت بود.
بدرود ای آنکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندی.
بدرود که سرشار از برکات بر ما درآمدی و ما را از آلودگیهای گناه شستوشو دادی.
بدرود که چه بدیها با آمدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب آمد.
بدرود تو را و آن شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است.
بدرود تو را و آن فضل و کرم تو را که اینک از آن محروم ماندهایم.
بدرود ای ماه دست یافتن به آرزوها…
نمی دانم در امتحان تو از قبول شدگانم یا نه
اما کارنامه لرزان چشم ترم را بر گونه هایم ببین
که توان سیلی خشم تو را ندارد
اکنون که نشستن بر خوان روزه تو قلبم را شکننده کرده است
بازگشته ام تا به مهر تایید، مهر و امید را از تو طلب کنم
مبادا پس از امروز در روزمرگی ها غرقه شوم
و عهدم را با تو تا رمضانی دیگر نگاه ندارم
عید فــطر منزلی است
برای پوشیدن بهترین لباس روح در موسم دیدار تو
تا مگر پسندت افتم و در بند بندگی ات اسیر شوم